کودکانه

tafrijan-hot

سپیده‌دمان به کوه بر شدم

و گوهرِ شب چراغ خویش یافتم

خدا را با تو می‌گویم:

آنچه ننه خانم می‌گفت، افسانه نیست

 

من معنای تشنگی را به هنگام درو چشیده‌ام

من خرمن را نگهبان بوده‌ام و کاه را باد داده‌ام

آه

من شبانه از کوزه‌ی مرد خوشه‌چین چشمه را نوشیده‌ام

من مِنَقی را به یاد دارم و می‌گویم نان مقدس است

 

مرا می‌خندی! با چشم تر بخند

 از آنکه بر اشک‌های چشمان الاغ زیر شارا گریسته‌ام

 

بگذار بگویم فرزند کدام زمینم

بگذار آسمانِ پر ستاره‌ام را بگسترانم

 بگذار نیایشگر جانِ جانِ جانم تفریجان باشم

 

من داس‌های آهنگری رنجور را با سنگ‌های سفید صیقل داده‌ام

من دَخیره را گواه می‌گیرم که خارهای بیابانی بیهوده نیستند

من با پدران صحرا به یک سفره نشسته‌ام

 

 من شبدر را یونجه را خشل را پروانه بوده‌ام

من تابستان را به انتظار خیار زیچه نشسته‌ام

من یارمه‌هایِ سبز را دعا کرده‌ام

من خانه‌هایِ گِلی‌ام را بر کنار جویبارانش ساخته‌ام

من هم خاک‌بازی پاک‌باز بوده‌ام

 

من تمامیِ حجم سینه‌ام را زو کشیده‌ام

بوی خاکِ آب زده و گُذار گله را به مشامِ جان فرو برده‌ام

از همت مادر؛ کوچه، کوچه بود

 

هم‌بازیِ کودکی‌هایت را در بازی پنجیکه به یادآور

 که دخترکان بیاموزند و ترانه‌ی مرا نجوا کنند:

«آه ای دختر افسانه‌ی شب

ای که  بر زلفِ سیاهت گل گیسو زده‌ای

من هنوز حاجه تو و بازی دستانه توام

من هنوز مات تو و چشمِ پریشانه توام»

 من عدالت را به هنگام کودکی دریافته‌ام

آن دم که سهم آب را نصف همسایه دیدم

وقتی که خشک‌نشین بودیم و گاودار بی گاو

 

کیست آن یاوه گویِ تاریکی که مرا از آب چشمه‌هایش

 منع کند

و خود بر ستیغش بخرامد

آه مادر، با اینان که خاکم را بلعیده‌اند

بگو منم، من؛ زاده‌ی این خاک محنت‌بار

 

با این همه، من خویشِ خویش را در سرزمینِ مادری‌ام یافتم؛

در همین بیشه‌ها

بر همین چشمه‌ها

هم آنجا که هر شب گیس‌هایش را شانه می‌کند

هم او که مادران از بردن نامش می‌هراسند

 

صدای جیرجیرک، صدای غوکان در غروب هر برکه

در خاموشی گچکان؛

صدای چُرچُره را من و تو در می‌یابیم

اگرچه نزدیک‌ترین آنها کور گشت

اما در رویایت چُرچُر‌یه سیفلی را به یادآور

کودکی را

نوجوانی را

جوانی را

 پیری را

ما بودیم که از کوچه‌باغ گذشتیم و به راه‌های سرخ

رسیدیم

 

کوه‌هایِ مرا نامست، دره‌هایم را، هر کوچه‌ام را

من پشتِ کوهیه جهان دیده‌ام

من آزادی را بر فراز خورزنه مستانه فریاد کردم

من دشت‌ها را من دره‌ها را من کوهپایه‌ها را در نوردیدم

 

من به کوه‌هایِ آبی رنگ رسیدم و دیارم را خاکستری دیدم

خدا را خدا را صدایِ کودکی‌یمان از یاد مبر

 صدای بَغ بَغو را زمزمه کن

اگر چه بازی‌‌هایمان از یاد رفته‌اند

 

رضا کشوری شریف